گرسنگی ذهن

در یک ظهر دل انگیز پاییزی، دست هایت را در جیب کرده و سلانه سلانه در پیاده رو قدم می زنی.

برگ های زرد زیر گام هایت خش خش کنان نغمه ای غریب را ساز کرده اند ! حکایت این که هر آغاز را پایانی ست و به قول معروف قافله عمر عجب می گذرد . و تو در اندیشه که از عمر تا کنون رفته ات، چگونه بهر ه برده ای ؟!

از جلو رستورانی می گذری . بوی مطبوع غذا اشتهایت را قلقلک می دهد . دست را از جیب شلوار بیرون می آوری این بار دست به دامن کت می شوی و کیف درون جیبش را بیرون می کشی .

خوب است چند اسکناس ته کیف از دستبرد اقساط مصون مانده است به اندازه ی ناهاری دلچسب در گوشه ی دنج این خیابان !

پشت میز می نشینی و سفارش غذای مورد علاقه ات را می دهی .

چشمت روی میز به کتابی می افتد، داستان زیبای "جاناتان مرغ دریایی".

یادت می آید سال ها قبل آن را خوانده ای ؟!

عجیب است ناگهان یاد فکر لحظاتی قبل می افتی !

عمر رفته ام را چه کردم ؟!

سال هاست کتاب نخوانده ام !

چرا دایم سرم در گوشی ست ؟!

آیا همه ی زندگی فضای مجازی ست ؟!

در اندیشه خویش غرقی که صدای بشقابی بر روز میز رشته افکارت را می درد .

غذای لذیذ اشتهایت را به رقص در می آورد ولی تو هنوز دوست داری به غذای اندیشه ات فکر کنی !

غذای را می خوری از رستوران بیرون می زنی هنوز احساس گرسنگی می کنی اما این بار از نوع ذهنی !

پس کمی پایین تر وارد یک کتابفروشی می شوی و می پرسی : ببخشید آقا رمان " ملت عشق " رو دارید ؟




رضا شاه پسند ۱۸ آبان ماه ۹۸





/ 2 نظر / 104 بازدید
gpran

خیلی عالی لطفا به وبلاگ ماهم سری بزنید