رنگ خدا

حسرت تمام وجودش را فراگرفته بود

 از وقتی از جشن تولد دوستش نازنین برگشته بود دائم به داشته های او فکر می کرد واز نداشته های خودش رنج می برد !

خانه دوستش چقدر بزرگ بود ! عجب پذیرایی داشت ، از فرش و مبلمانش که نگو ، چشم آدم را خیره می کرد. و نازنین با آن لباس خوش دوخت و گرانقیمت چقدر دوست داشتنی به نظر می رسید و سرویس طلایی که چشم هرببیننده را خیره می کرد . وماشین مدل بالا یی که همسرش تازه براش خریده بود .

از وقتی برگشته بود این صحنه ها مدام جلوی چشمش رژه می رفت و فکر می کرد مگر او از نازنین چه کم دارد ؟! می خواست وقتی شوهرش از سر کار برگشت بخاطر همه ی بی توجهی ها به سرش فریاد بزند! وقتی همسر نازنین زندگی آنچنانی برایش فراهم کرده چرا او نباید اینکار بکند ؟!

در همین فکر ها بود که صدایی او را به خود آورد .

 دختر خردسالش بود . می گفت : مامان ، مامان ، نگاه کن چه نقاشی قشنگی کشیدم .

با بی حوصلگی نگاهی انداخت. دخترک یک آدمک کشیده بود

دوباره دخترش گفت : مامان جون میخوام رنگش کنم. گفت : خوب رنگش کن !

بچه گفت : می خوام رنگ خدا باشه ! اما نمی دونم خدا چه رنگیه ؟!

زن تا این حرف را شنید جرقه ای در ذهنش زد و نا خودآگاه جمله استادش را بیاد آورد که همیشه می گفت : بچه ها سعی کنید در زندگی رنگ خدا بگیرید !

و از خودش پرسید : آیا آنچه در خانه نازنین دیده بود ، آن همه رنگ و لعاب ، رنگ خدا بود ؟!

و ناگاه نگاهش به شمعدانی لبه پنجره افتاد و گلهای زیبایی که تازه شکفته بود و نم نم بارانی که می بارید.

 واحساس کرد شاید خدا به رنگ آن شمعدانی ، آن باران لطیف ، و همه زیبایی هایی که اطرافش بود باشد.

 به رنگ دخترش و همسر زحمتکش و دلسوزش !!!



رضا شاه پسند

/ 6 نظر / 69 بازدید
cloudy-marble

چه خوب مینویسین!...یه آرامش خاصی تو نوشته هاتونه👌👌

afasolhtv

سلام دوست عزیز لطفا از وبلاگ ما دیدن فرمایید و از مطالب ارزشمند آن بهرمند شوید متشکرم. https://afasolhtv.persianblog.ir/

fanduogh

عالی بود این نوشته . یک نوشته حال خوب کن برای این روزهای آشفتگی