آشنا

خیلی کلافه بود .  برای رفع مشکلش به هر دری می زد .انگار عالم و آدم دست به دست هم داده بودند که در کار او گره بیندازند !

پیش  هر کسی که فکر می کرد مهم و موثراست  می رفت تا بلکه راه چاره ای پیدا کند  . اما انگار نه انگار ،مثل اینکه قرار نبود مشکلش حل شود .

یک روز همین طور که سلانه سلانه در افکار و اوهام خود غوطه ور بود در پیاده رو به یک دوست قدیمی برخورد کرد و پس از سلام واحوالپرسی ، سفره دلش را باز کرد و از مشکلش گفت .

دوستش پس از شنیدن ماجرا ،  گفت : دوست عزیز نگران نباش ! یکی را می شناسم که کارش حرف ندارد ! خیلی جایگاه مهمی دارد و از پس هر مشکلی بر می آید !

بنده خدا که خیلی امیدوار شده بود با ولع پرسید : میشه   منو بهش معرفی کنی ؟!

دوستش گفت : راستش طرف از واسطه خوشش نمیاد و باید مستقیماً به او مراجعه کنی!

طرف تشنه تر شد وپرسید : این فرد جالب توجه کیه ؟!

دوستش جواب داد : می شناسیش ! در هرزمانی می تونی پیشش بری ولی اگه آخر شب بری بهتره

طفلکی دیگرتاب نیاورد و گفت : جان به لبم کردی بگو کیه ؟!

دوستش گفت : خدا؟؟!!



رضا شاه پسند


/ 0 نظر / 24 بازدید