گل محمدی

پاییزسال ۱۳۶۰، بعدازظهر شنبه است .خیلی خوش به حالم شده، پنج شنبه خودم را به مریضی زدم و به مدرسه نرفتم .امروز هم که خانم معلم مریض بود و نیامد، کلی با بچه ها بازی کردیم .

فردا هم که به خاطر وفات حضرت محمد (ص) تعطیل است . وقتی نام پیامبر (ص )را می برند یاد گل محمدی می افتم . ننه آقا می گه :" یک روز پیامبر (ص) عرق کرده بودند و قطرات اون ریخت روی زمین و گل محمدی در اومد "

حرف های ننه آقا را دوست دارم حتی اگر قصه باشد. ننه آقا با اون چارقد سفید و لبخند همیشگی خیلی به دلم می نشیند!

فردا تعطیل است و من می زنم به کوچه تا با بازی دلی از عزا در آورم .

کوچه پر است از بچه ها قد ونیم قد . عده ای گل کوچک بازی می کنند . ولی من فوتبال دوست ندارم پس با یک دوتا از بچه ها پوست آدامس و شکلات بازی می کنیم .

یعنی در مقابل هر پرتاب درست و خوردن سنگ به هدف از طرف مقابل یک پوست آدامس می گیریم .

ساعتی بعد به خانه بر می گردم در حالی که سرپا غرق در خاک و گل هستم . چون حین بازی با یکی از بچه ها دعوا کرده ام .

مادر کنار تشت نشسته و رخت ها را چنگ می زند دلم به حالش می سوزد و با خودم می گویم :" کاش روزی برسه مادرا با دست لباس نشویند !"

صدای بوق زدن ممتد ماشین لباس شویی بلند می شود و همسرم لباس های نیمه خشک را از درون آن بیرون می آورد .

خوشحالم که او دراین عصر پاییزی سال۱۳۹۸، مجبور نیست مثل اغلب مادران دهه ۶۰، با دست لباس ها را بشوید .

ولی یک لحظه فکر می کنم، مادر، مادر است دهه ۶۰ و ۹۰ ندارد .

مادر یعنی آفتاب مهربانی بر زندگی فرزند !

مادر که شدی، بند دلت وصل می شود به بچه ات . با شادی هایش، می خندی و با غم هایش غمگینی !

به سلامتی تمام مادرانی که در قید حیات اند و آمرزش مادرانی که اسیر دل خاک .

ونیز شادی روح ننه آقای نگارنده که سال هاست نوه اش را تنها گذاشته است .

در این شب عزیز،صلوات .





رضا شاه پسند ۴ آبان ماه ۹۸


http://www.rezashahpasand.ir/



/ 0 نظر / 18 بازدید